X
تبلیغات
نسل سوخته
در دیاری که در آن نیست کسی یار کسی........کاش یارب که نیافتد به کسی کار کسی
امیدواریم شما یکی از این افراد نباشید!

 جمعه سوم خرداد 1392  13:10  محمد حقیقی

 1- غیبت و دخالت در امور خصوصی و شخصی دیگران
یکی از سوژه های اصلی محاورات که به شدت بین مردم مرسوم شده است عمل زشت غیبت می باشد. این روزها زمانی که افراد همدیگر را ملاقات می کنند و یا در میهمانی ها حاظر میشوند عملاً حرفی جز غیبت کردن درمورد دیگران ندارند و با هیجان کامل به این کار مبادرت می کنند. برخی هم به خود اجازه میدهند در حریم خصوصی ترین مسائل دیگران وارد شوند و به امر و نهی و دخالتهای بی مورد بپردازند.
 
 
 
 
2- عدم رعایت حق عابرین پیاده
در اکثر نقاط دنیا دیدن یک عابر پیاده در خیابان به معنای فرمان ایست و احتیاط برای راننده مقابل است در صورتیکه در ایران برخی رانندگان به محض دیدن عابر پیاده سرعت خود را بیشتر نموده و بدون لحاظ کردن مسائل ایمنی و حق تقدم با بی رحمی تمام و با ایجاد رعب و وحشت برای عابرین پیاده به مسیر خود ادامه میدهند.
 
 
 
 
 
3- حفظ نشانه های نو بودن کالا
همسایه تان اتومبیلی نو خریداری کرده اما بعد از سپری شدن یک هفته هنوز برچسب شماره اولیه که بصورت تکه کاغذی روی شیشه جلو چسبیده است را جدا نکرده و حتی فومهایی که بصورت ضربه گیر در اطراف دربهای ماشین نصب شده است کماکان وجود دارند. دوستتان نیز بعد از گذشت یک هفته هنوز برچسب روی نمایشگر گوشی موبایل جدیدش را جدا نکرده!
 
 
 
 
4- تنبلی و از زیر کار در رفتن
متوسط ساعت مفید کار در ایران کمتر از یک ساعت و سی دقیقه میباشد که دلیل آن نبودن فرهنگ کار، فقدان انگیزه، تنبلی و بی مسئولیتی افراد است. این امر باعث نارضایتی ارباب رجوع، پایین آمدن کارایی و بهره وری و در کل کاهش پیشرفت ملی خواهد شد.
 
در اغلب شرکتها، ادارات و سازمانها اینگونه باب شده که کسی زرنگ و با ذکاوت است که تا حد امکان از انجام مسئولیتهایش شانه خالی کند و کم کاری را استراتژی اصلیش بداند و در عین حال حقوق و مزایایش را بصورت تمام و کمال دریافت نماید.
 
کارمندان هیچ تلاشی در راستای بالابردن کیفیت و راندمان شرکت انجام نداده و در عین حال انتظار بالا رفتن درآمد خود را دارند. به ارباب رجوع کمتر احترام گذارده میشود و طلب کارانه با وی برخورد میشود.
 
 
 
 
 
5- تجمل گرایی و مصرفی شدن
امروزه شاهد آن هستیم که جامعه با سرعتی باور نکردنی به سوی مصرفی شدن در حال حرکت است. افراد بجای سرمایه گذاری پول خود در مکان مناسب و برای تولید بیشتر و اشتغال زایی ملی، ترجیح میدهند با خرید اتومبیلهای گران و کالاهای لوکس مصرفی ظاهری معقول کسب نموده و اعتبار خود را در بین اطرافیانشان بالا ببرند.
 
 چشم و هم چشمی های فراوان، گرفتار وامها و قرضهای سنگین شدن و استرس از جمله پیامدهای این مسئله است. اکثر مردم خوشبختی را در تجملات و برتری مالی می دانند و بین نیازها و خواسته هایشان تمایزی قائل نمی شوند. مسابقات و رالی خرید امری ناپسند ولی متداول در جامعه ایرانی است.
 
 
 
 
 
6- فقدان فرهنگ تشکر و احترام
از کوچه و خیابان گرفته تا دانشگاه و محل کار و اماکن عمومی، کمتر شاهد شنیده شدن جملاتی مانند "از لطف شما ممنونم"، "خواهش میکنم"، "اختیار دارید"، "تمنا می کنم"، "بفرمایید"، "بزرگوارید"، ... هستیم.
 
بجای آن فضای زیرآب زنی، استفاده از الفاظ ناشایست، بی حرمتی به افراد مسن، به سخره گرفتن افراد، بالا بردن تن صدا،... امری متداول شده است. مردم باید بیاموزند احترام به دیگران، احترام به هویت ملی یک کشور محسوب میشود. اگر افراد یک مملکت به یکدیگر احترام نگذارند چگونه میتوانند انتظار کسب احترام از ملتهای دیگر را داشته باشند؟!
 
 
 
 
 
7- عدم رعایت نظافت شخصی و شهری
احتیاج به توضیح ندارد که متاسفانه نظافت شخصی و اجتماعی از طرف برخی افراد جامعه رعایت نمیگردد. از طرز لباس پوشیدن تا بوی بدن و دهان و آرایش موها گرفته تا ریختن زباله در محیطهای شهری و تفریحی.
 
 
 
 
 
8- درگیری در صف و نوبت
صف ها هرکجا و به هر علتی که تشکیل شوند معمولاً تبدیل به جولانگاه بی نظمی، درگیری، فحاشی و هتاکی عده ای از افراد به اصطلاح "زرنگ" خواهند شد. حفظ نظم و ترتیب در صف نشان دهنده بالا بودن رتبه اجتماعی و فرهنگ کسانی است که در صف حضور دارند.
 
 متاسفانه شاهد آن هستیم که در برخی امور مذهبی و خیریه مانند سرو غذای نذری نیز چنین بی نظمی ها و زد و خوردهایی بوجود می آیند. احتمالاً باید برخورد کرده باشید در مجالس عروسی گاهی زمان سرو شام جمعیت با چه سرعتی به سمت میز سلف سرویس هجوم می آورند!
 
 
 
 
 
9- پرورش اندام برای رعب و ترس
شاید دیده باشید پسرانی که با اندامهای پرورش یافته و عضلانی درحالی که بازو و سینه های خود را در معرض نمایش گذاشته اند با چهره ای مهاجم و آماده درگیری در همه جا پرسه می زنند! آنها با نگاه خود اطرافیانشان را به مبارزه می طلبند!
 
چه نکوهیده است زمانی که برخی افراد انگیزه های اصلی ورزش و تناسب را فراموش کرده و صرفاً برای عرض اندام، قلدری و جلب توجه در سطح جامعه اقدام به حجیم کردن عضلات خود می کنند.
 
 
 
 
 
10- اسراف، اسراف، اسراف!
اسراف یعنی زیاده روی در مصرف، بیهوده مصرف کردن، بیش از نیاز مصرف کردن، مصرف کنترل نشده، دور ریختن چیزی که میتوان از آن استفاده کرد. کافیست با محاسباتی ابتدایی متوجه شوید که میزان اسرافی که در کشور به عناوین مختلف همه روز در حال انجام است اگر جلوگیری می شد، چه میزان در صرفه جویی خانوادگی و ملی اثر می گذاشت و مشکلات چه تعداد از مردم حل می شد.
 
 
امیدواریم شما یکی از این افراد نباشید!
گردآوری : گروه سبک زندگی سیمرغ

چرا من؟"

 سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1392  21:10  محمد حقیقی

آرتور اش
قهرمان افسانه ای تنیس
هنگامی که تحت عمل جراحی قلب قرار گرفت، با تزریق خون آلوده، به بیماری ایدز مبتلا شد.
طرفداران آرتور از سر تا سر جهان نامه هایی محبت آمیز برایش فرستادند.

یکی از دوستداران وی در نامه خویش نوشته بود: "چرا خدا تو را برای ابتلا به چنین بیماری خطرناکی انتخاب کرده؟"
http://redlink1.com/mydocs/images/07viv.jpg
آرتور اش، در پاسخ این نامه چنین نوشت:
در سر تا سر دنیا
بیش از پنجاه میلیون کودک به انجام بازی تنیس علاقه مند شده و شروع به آموزش می کنند.
حدود پنج میلیون از آن ها بازی را به خوبی فرا می گیرند.
از آن میان قریب پانصد هزار نفر تنیس حرفه ای را می آموزند
و شاید پنجاه هزار نفر در مسابقات شرکت می کنند
پنج هزار نفر به مسابقات تخصصی تر راه می یابند.
پنجاه نفر اجازه شرکت در مسابقات بین المللی ویمبلدون را می یابند.
چهار نفر به مسابقات نیمه نهایی راه می یابند.
و دو نفر به مسابقات نهایی.
وقتی که من جام جهانی تنیس را در دست هایم می فشردم هرگز نپرسیدم که "خدایا چرا من؟"
و امروز وقتی که درد می کشم، باز هم اجازه ندارم که از خدا بپرسم :"چرا من؟"
هر چه کنی به خود کنی

 دوشنبه نوزدهم فروردین 1392  0:40  محمد حقیقی

مرد فقیرى بود که همسرش از شیر گاوشان کره درست میکرد و او آنرا به تنها بقالى روستا مى فروخت.
آن زن روستایی کره ها را به صورت دایره های یک کیلویى مى ساخت و همسرش در ازای فروش آنها مایحتاج خانه را از همان بقالی مى خرید.
روزى مرد بقال به وزن کره ها شک کرد و تصمیم گرفت آنها را وزن کند.
هنگامى که آنها را وزن کرد، دید که اندازه همه کره ها ۹۰۰ گرم است.
او از مرد فقیر عصبانى شد و روز بعد به مرد فقیر گفت: دیگر از تو کره نمى خرم، تو کره ها را به عنوان یک کیلویی به من مى فروختى در حالى که وزن آن ۹۰۰ گرم است.
مرد فقیر ناراحت شد و سرش را پایین انداخت و گفت: راستش ما ترازویی نداریم که کره ها رو وزن کنیم ولی یک کیلو شکر قبلا از شما خریدیم و آن یک کیلو شکر را به عنوان وزنه قرار دادیم .
یقین داشته باش که به مقیاس خودت برای تو اندازه مى گیریم.

دید و بازدید

 یکشنبه چهارم فروردین 1392  13:13  محمد حقیقی

با درود عرض شادباش به مناسبت فرا رسیدن نوروز باستانی به کلیه هموطنان و پارسی زبانان سراسر دنیا.

میخوام ایندفعه یه مطلب بنویسم که شاید کمتر بهش فکر میکنیم و یا بهتر بگم رعایت نمیکنیم.این روزها بازار دید و بازدیدها گرمه و به دیدن بزرگترها میریم و اونها هم متعاقبا" این دیدها رو با بازدید جواب میدن که سنت بسیار زیبائیه ولی متاءسفانه در بسیاری موارد دیده شده که وقتی جائی میریم و یا اینکه کسی میاد خونمون بجای اینکه به قول معروف گل بگیم و گل بشنویم تمام سرها توی تلوزیونه و یا اصلا" و یا کمتر به مهمونهامون توجه میکنیم و این امر موجب دلسردی و یا ناراحتیه اونائی میشه که به امید دیدن ما رنج این بار رو به دوش میکشن.حالا اگه بخوایم منطقی و اخلاقی به این مقوله توجه کنیم می بینیم که این تلوزیون و یا این مبدل و ماهواره توی تمام خونه هاهست و اگه مهمونها میخواستن پای این جعبه جادوئی بشینن دیگه نیازی نبود به خونه هامون بیان و همونجا توی خونه خودشون مینشستن و با خیالی آسوده از دیدن این برنامه ها لذت میبردن.پس اونا برای دیدن ما اومدن و این خلاف ادبه که ما با خیره شدن به تلوزیون به اونها بی احترامی کنیم.بعضی دیگه پا رو از این هم فراتر میذارن و تا میهمانشون شروع به صحبت میکنن صدای تلوزیون رو زیاد میکنن و بیشتر به اون خیره میشن که اگه حمل بر بی ادبی نباشه با زبان بی زبانی به مهمانشون میگن ساکت شو تا من برنامه مورد علاقمو ببینم.دوستان خوبم این در قاموس یک ایرانی که ادعا میکنه از نژاد آریایئه به دوره.پس بیاین از همین الان با خودمون عهد کنیم چه در ایام نوروز و چه در مابقی روزها وقتی مهمون داریم بعنوان یک میزبان ایرانی تلوزیون رو خاموش کنیم و با مهمونمون صحبت کنیم اونوقت اون پیش خودش نه تنها فکر میکنه بلکه مطمئن میشه که ما خاطرشو خیلی میخوایم و این باعث دوستی بیشتر و همچنین ازدیاد رفت و آمد بین فامیل میشه.

من که خیلی وقته اینکارو کردم و نتیجه هم گرفتم.شما هم امتحان کنید به نظر من به امتحانش می ارزه.

با آرزوی سالی خوش و تواءم با موفقیت برای تک تک مردم دنیا مخصوصا" پارسی زبانان در سراسر گیتی.

جمله های جالب و خواندنی از وایس

 چهارشنبه شانزدهم اسفند 1391  22:26  محمد حقیقی

* زندگي همچون بادکنکي است در دستان کودکي که هميشه ترس از ترکيدن آن لذت داشتن آن را از بين ميبرد
 

* شاد بودن تنها انتقامي است که ميتوان از دنيا گرفت ، پس هميشه شاد باش
 

* امروز را براي ابراز احساس به عزيزانت غنمينت بشمار شايد فردا احساس باشد اما عزيزي نباشد
 

* کسي را که اميدوار است هيچگاه نا اميد نکن ، شايد اميد تنها دارائي او باشد
 

* اگر صخره و سنگ در مسير رودخانه زندگي نباشد صداي آب هرگز زيبا نخواهد شد
 

* هيچ وقت به خدا نگو يه مشکل بزرگ دارم به مشکل بگو من يه خداي بزرگ دارم
 

* بيا لبخند بزنيم بدون انتظار هيچ پاسخي از دنيا
 

* باد مي وزد ميتواني در مقابلش هم ديوار بسازي ، هم آسياب بادي تصميم با تو است

* دوست داشتن بهترين شکل مالکيت و مالکيت بدترين شکل دوست داشتن است
 

* خوب گوش کردن را ياد بگيريم گاه فرصتها بسيار آهسته در ميزنند
 

* وقتي از شادي به هوا ميپري ، مواظب باش کسي زمين رو از زير پاهات نکشه
 

* مهم بودن خوبه ولي خوب بودن خيلي مهم تره
 

* فراموش نکن قطاري که ار ريل خارج شده ، ممکن است آزاد باشد ولي راه به جائي نخواهد برد

* اگر در کاري موفق شوي ، دوستان دروغين و دشمنان واقعي بدست خواهي آورد
 

* زندگي کتابي است پر ماجرا ، هيچگاه آن را به خاطر يک ورقش دور نينداز
 

* مثل ساحل آرام باش ، تا مثل دريا بي قرارت باشند
 

* جائي در پشت ذهنت به خاطر بسپار ، که اثر انگشت خداوند بر همه چيز هست
 

* يک دوست وفادار تجسم حقيقي از جنس آسماني هاست که اگر پيدا کردي قدرش را بدان
 

* فکر کردن به گذشته ، مانند دويدن به دنبال باد است
 

* آدمي ساخته افکار خويش است، فردا همان خواهد شد که آنروز به آن مي انديشد
 

* براي روز هاي باراني سايه باني بايد ساخت براي روزهاي پيري اندوخته اي بايد داشت
 

* براي آنان که مفهوم پرواز را نميفهمند، هر چه بيشتر اوج بگيري کوچکتر ميشوي
 

* فرق است بين دوست داشتن و داشتن دوست دوست داشتن امري لحظه ايست ولي داشتن دوست استمرار لحظه هاي دوست داشتن است
 

* اگر روزي عقل را بخرند و بفروشند ما همه به خيال اينکه زيادي داريم فروشنده خواهيم بود
 

* علف هرز چيه؟؟! گياهي که هنوز فوايدش کشف نشده
 

* زنان هوشيارتر از آن هستن که مردانگي خود را به همسران خود نشان بدهند
 

* تاريک ترين ساعت شب درست ساعات قبل از طلوع خورشيد است پس هميشه اميد داشته باش
 

* چه خوب مي شد اگر ، اطلاعات را با عقل اشتباه نمي گرفتيم و عشق را با هوس و حلال را با حرام و دنيا را با عقبي و رحمان را با شيطان

نامه به انوشیروان (پروین اعتصامی)

 پنجشنبه سوم اسفند 1391  8:34  محمد حقیقی

بزرگمهر، به نوشیروان نوشت که خلق

ز شاه، خواهش امنیت و رفاه کنند

شهان اگر که به تعمیر مملکت کوشند

چه حاجت است که تعمیر بارگاه کنند

چرا کنند کم از دسترنج مسکینان

چرا به مظلمه، افزون بمال و جاه کنند

چو کج روی تو! نپویند دیگران ره راست

چو یک خطا ز تو بینند، صد گناه کنند

به لشکر خرد و رای و عدل و علم گرای

سپاه اهرمن، اندیشه زین سپاه کنند

جواب نامه‌ی مظلوم را، تو خویش فرست

بسا بود، که دبیرانت اشتباه کنند

زمام کار، بدست تو چون سپرد سپهر

به کار خلق، چرا دیگران نگاه کنند

اگر بدفتر حکام، ننگری یک روز

هزار دفتر انصاف را سیاه کنند

اگر که قاضی و مفتی شوند، سفله و دزد

دروغگو و بداندیش را گواه کنند

بسمع شه نرسانند حاسدان قوی

تظلمی که ضعیفان دادخواه کنند

بپوش چشم ز پندار و عُجب، کاین دو شریک

بر آن سراند، که تا فرصتی تباه کنند

چو جای خودشناسی، بحیله مدعیان

ترا ز اوج بلندی، به قعر چاه کنند

بترس ز آه ستمدیدگان، که در دل شب

نشسته‌اند که نفرین بپادشاه کنند

از آن شرار که روشن شود ز سوز دلی

به یک اشاره، دو صد کوه را چو کاه کنند

سند بدست سیه روزگار ظلم، بس است

صحیفه‌ای که در آن، ثبت اشک و آه کنند

چو شاه جور کند، خلق در امید نجات

همی حساب شب و روز و سال و ماه کنند

هزار دزد، کمین کرده‌اند بر سر راه

چنان مباش که بر موکب تو راه کنند

مخسب، تا که نپیچاند آسمانت گوش

چنین معامله را بهر انتباه کنند

تو، کیمیای بزرگی بجوی، بی‌خبران

بهل، که قصه ز خاصیت گیاه کنند

عجب صبری خدا دارد!

 یکشنبه بیست و دوم بهمن 1391  12:5  محمد حقیقی

عجب صبری خدا دارد! اگر من جای او بودم.

همان یک لحظه ی اوّل که اوّل ظلم را می دیدم

از مخلوق بی وجدان

جهان را با همه ی زیبایی و زشتی

به روی یک دگر ویرانه می کردم

عجب صبری خدا دارد اگر من جای او بودم

که در همسایه صدها گرسنه

چند بزمی گرم عیش و نوش می دیدم

نخستین نعره ی مستانه را

خاموش اندم بر لب پیمانه می کردم

عجب صبری خدا دارد اگر من جای او بودم

که می دیدم یکی عریان یکی لرزان

دیگری پوشیده از صد جامه رنگین

زمین و آسمان را واژگون مستانه می کردم

عجب صبری خدا دارد اگر من جای او بودم

نه طاعت می پذیرفتم

نه گوش از بهر استغفار

این بیداد گرها تیز کرده

پاره پاره در کف زاهد نمایان

سبحه صد دانه می کردم

عجب صبری خدا دارد، اگر من جای او بودم

برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد بی سامان

هزاران لیلی ناز آفرین راکو به کو

آواره و دیوانه میکردم

عجب صبری خدا دارد عجب صبری خدا دارد

مهدی سهیلی

اون قدیما

 شنبه هفتم بهمن 1391  15:3  محمد حقیقی

این اواخر هر جا مهمونی باشه،همه سرها توی موبایلاست.یا دیدن فیلم یا رد وبدل کردن بلوتوث.

اون وقت میگن چرا محبت ها کم شده.اون قدیما مهمون که میومد نه تلوزیونی بود نه موبایلی

وقتی مردم میرفتن مهمونی فقط از راه صحبت کردن سر خودشونو گرم میکردن خاطراتشون رو

برای همدیگه تعریف میکردن که اکثر مواقع از لابلای اون خاطرات درسهای خوبی برای زندگی

گرفته میشد.ولی حالا چی؟باوجودی که حمل و نقل راحت تر شده دیگه دل و دماغ مهمونی نیست

چون بولوتوث و تلوزیون جای خاطرات شیرینی که از بزرگترا گفته میشد رو گرفته.اصلا"اونروزا

یه احترام خاصی به بزرگترا میذاشتن که حالا نمیذارن.شاید واسه همینه که جوونای حالا بیشتر دچاراشتباه میشن.چون فکر میکنن قدیمی ترا عقلشون هم قدیمیه غافل از اینکه او کوله بار تجارب هستن خواه تلخ و خواه شیرین.کاش میشد بازم میشد شعر احمد شاملو به تحقق میپیوست

شبای چله کوچیک که زیر کرسی،چیک و چیک

تخمه میشکستیم و بارون میومد صداش تو ناودون میومد

بی بی جون قصه میگفت حرفای سر بسته میگفت

قصه ی سبز پری زرد پری

قصه ی سنگ صبور بز روی بوم

قصه دختر شاه پریون

براستی بهشت زیر پای کدامین مادر است

 جمعه بیست و دوم دی 1391  23:38  محمد حقیقی

آسوده بخواب سارای کوچک-این دنیای پست و حقیر لیاقت وجود تو را نداشت.این مرداب متعفن افتخار بزرگ کردن گل زیبائی چون تو را نداشت.لالائی کودکانه مادربزرگت در کدامین گوش نجوا کند.دیگر صدای خنده زیبای تو نوازشگر گوش پدر نیست وقتی به امید دیدن آن لبخند زیبا از سر کار به خانه می آمد تا قهقههءبهشتی ات خستگی را از روح و روان او بزداید.سینهء پدربزرگت دیگر جای بازیهای کودکانه تو نیست که رویش بنشینی و او با وجود تنی فرتوت تو را بازی دهد تا اندکی از بی مهری مادرت را جبران نماید.این دردهائیست که پس از رفتن تو گریبان آنها را گرفت ولی تو خود اکنون آسوده خوابیده ای و به مصائب آنها نمی اندیشی.

سارا دختر بچهء۲سال و ۲ماهه از ساکنین یکی از شهرکهای اصفهان زمانیکه فقط ۶ ماه بیشتر نداشت از مهر مادری محروم ماند و مادش او را به حال خود رها کرد و بدنبال زندگی خودش رفت.این نوگل زیبا در سایهءپدر-پدربزرگ و مادربزرگ خود به زندگی ادامه داد.و هر روز از زندگیش برای آنها هزاران خاطره در پی داشت.ولی صد افسوس که خزان روزگار به وجود چنین گل زیبائی رحم نکرد و بهار زندگیش را را دچار آفت نمود و او به بیماری مبتلا شد.و زمانی نزدیکان سارا متوجه شدند که دیگر کار از کار گذشته بود.پزشک معالج سارا به خانواده او گفت:شاید دیدن روی مادر بتواند نور زندگی را بار دیگر در چشمانش روشن کند.ولی با وجود اطلاع دادن پدر و پدربزرگ سارا به مادرش او حاضر نشد حتی برای دیدن آخرین نگاه کودکش بر بالین او حاضر شود و از آن بدتر حتی برای مراسم خاکسپاری سارا نیز نیامد.واین کودک معصوم در حسرت دیدن نگاه پر مهر مادر رخ در نقاب خاک کشید.

آیا به نظر شما بهشت زیر پای چنین مادرانیست؟

نقاب

 شنبه نهم دی 1391  22:41  محمد حقیقی

چه تلخ است در میان جمعی تنها ماندن

چه درد آور است زمانی که مجبور باشی خودت نباشی

نقابی به چهره بزنی که میخندد

و خود در پس آن نقاب هوای چشمانت بارانی باشد

در پشت واژه ها خود را از خود پنهان کنی

و بشوی انسانی که نیستی

چون چاره ای جز این نداری

سکوت کنی و در میان سکوتت فریاد بزنی

که آی مردم من هستم

ولی هیچکس صدای این سکوت را نشنود

همه میگویند سکوت نشانه ی رضاست

ولی من میگویم برخی اوقات سکوت نشانه ی فریاد است

سکوتی که اگر از حنجره ات برآید

میشود تحقیر

میشود ملامت

میشود...

ولی من اینک این سکوت را فریاد میزنم

که آی مردم من هستم

هرچند در برابر دیدگان شما

پستم،حقیرم،ناچیزم

ولی هستم

این دیکلمه ای از خودم است امیدوارم خوشتون بیاد