نسل سوخته

در دیاری که در آن نیست کسی یار کسی........کاش یارب که نیافتد به کسی کار کسی

قضاوت

اکثر ما آدمها بدون اینکه دلیل کارهای مردم را بدانیم در موردشان قضاوت میکنیم.در صورتیکه شاید اگر خودمان جای آنها بودیم عکس العملمان چه بسا بدتر بود.یکی از این موارد در مورد عشق و عاشقی هستش که به وفور پیش میاد که ممکنه یکی از دو طرف برای بهتر شدن زندگی طرف مقابل خودش رو فدا میکنه.و جالب اینجاست که بعضی وقتا دخترخانوم به عاشقش میگه ازدواج کرده و انتظار داره که پسر بخاطرش دست به همه کاری بزنه در صورتیکه با اینکار تنها کار عاقلانه پسر اینه که پاشو از زندگی اون دختر بیرون بکشه.وجالب اینجاست که اون دختر دروغ گفته و باصطلاح میخواسته پسر رو محک بزنه در حالیکه اگر اون دختر این امتحان جور دیگه ای از اون پسر میگرفت شاید جواب مورد علاقه اش را میگرفت و اون پسر سربلند از این آزمون بیرون میومد.مثلا"میگفت دچار یک بیماری صعب العلاج شده ام یا اینکه بچه دار نمیشم و از اینگونه موارد.ولی مطرح کردن موضوع ازدواج چون با آبرو و ناموس ارتباط مستقیم داره دختر نباید این انتظار را از یه آدم عاقل داشته باشه که بیاد و زندگیشو خراب کنه.بلکه باید بدونه با این کار داره اونو نابود میکنه.هر چند اون پسر به زبون نیاره.ولی از داخل مثل شمع آب میشه. پ ن:متن زیر نشانگر زود قضاوت کردن است

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم مهر 1393ساعت 19:1  توسط محمد حقیقی  | 

بعد از دو ماه

با سلام

دوستان و سروران گرامی:از تاءخیر بوجود آمده در بروز رسانی وبلاگ از همه شما عزیزان پوزش میخواهم.و امیدوارم این وقفه را پای کم کاری این حقیر نگذارید

در این پست میخواهم جملاتی زیبا از بزرگان عرصه حیات را برای شما دوستان بگذارم.امید اینکه مورد پسند و رضایت شما سروران قرار بگیره

آفتاب به گیاهی حرارت میدهد که سر از خاک بیرون آورده باشد.                                کوروش بزرگ

اگر میخواهید دشمنان خود را تنبیه کنید به دوستانتان محبت کنید.                              کوروش بزرگ

لیاقت انسانها کیفیت زندگی را تعیین میکند نه ارزوهایشان.                                       گاندی

دوستانم مرا همین گونه پیدا میکنند و میستایند/حسودان از من متنفرند ولی باز مرا میستایند.دشمنان کمر به نابودی ام بسته اند و همچنان مرا میستایند/چرا که من اگر قابل ستایش نبودم نه دوستی داشتم نه حسودی و نه دشمنی و یا حتی نه رقیبی.من قابل ستایشم و تو هم

                                                                                                              گاندی

اسلام حقیقی میگویدنانت را خودت بخور/حرفت را خودت بزن/من برای اینم که به حق برسی.اسلام دروغین میگوید:تو نانت را بیاور بده به ما/ما قسمتی از آن را جلویت می اندازیم و تو حرف بزن...اما حرفی را که ما میگوئیم

                                                                                                            شهید دکتر شریعتی

اگر گناه وزن داشت/هیچکس را توان آن نبود که قدمی بردارد/تو از کوله بار سنگین خویش ناله میکردی و من شاید کمرشکسته ترین بودم

                                                                                                           شهید دکتر شریعتی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم شهریور 1393ساعت 11:26  توسط محمد حقیقی  | 

فقر یعنی...

فقر اینه که ۲ تا النگو توی دستت باشه و ۲ تا دندون خراب توی دهنت؛ فقر اینه که روژ لبت زودتر از نخ دندونت تموم بشه؛ فقر اینه که فاصله لباس خریدن هات از فاصله مسواک خریدن هات کمتر باشه؛ فقر اینه که توی خیابون آشغال بریزی و از تمیزی خیابونهای اروپا تعریف کنی؛ فقر اینه که به زنت بگی کار نکن و تنها دلیلت این باشه که ما احتیاج مالی نداریم؛ فقر اینه که شامی که امشب جلوی مهمونت میذاری از شام دیشب و فردا شب افراد خانواده ات بهتر باشه؛ فقر اینه که بچه ات تا حالا یک هتل ۵ ستاره رو تجربه نکرده باشه و تو فکر می کنی که حتی دور و بر خط فقر هم نیستی؛ فقر اینه که ماجرای عروس فخری خانوم و زن صیغه ای پسر وسطیش رو از حفظ باشی اما ماجرای مبارزات رو ندونی؛ فقر اینه که از مولوی چیزی جز اسم ندونی اما ماجراهای آنجلینا جولی و براد پیت و سیر تحولی بریتنی اسپرز رو پیگیری کنی؛ فقر اینه که سفرهای خارج از کشورت خلاصه بشه به رفتن به خونه فک و فامیلهای ساکن در اونور آب؛ فقر اینه که وقتی با زنت می ری بیرون مدام بهش گوشزد کنی که موها و گردنشو بپوشونه، اما وقتی تنها میری بیرون جلو پای زن یکی دیگه ترمز بزنی و بهش نظر داشته باشی؛ فقر اینه که وقتی کسی ازت میپرسه در ۳ ماه اخیر چند تا کتاب خوندی برای پاسخ دادن نیازی به شمارش نداشته باشی؛ فقر اینه که ۶ بار مکه رفته باشی و هنوز ونیز و برج ایفل رو ندیده باشی؛ فقر اینه که کلی پول بدی و یک عینک دیور تقلبی بخری اما فلان کتاب معروف رو نمی خری تا فایل پی دی اف ش رو مجانی گیر بیاری؛ فقر اینه که حاجی بازاری باشی و پولت از پارو بالا بره اما کفشهات واکس نداشته باشه و بوی عرق زیر بغلت حجره ات رو برداشته باشه؛ فقر اینه که ۱۵ میلیون پول مبلمان بدی اما غیر از ترکیه و دوبی هیچ کشور خارجی رو ندیده باشی؛ فقر اینه که ماشین ۴۰ میلیونی سوار بشی و خودت رو ملزم به رعایت قوانین رانندگی ندونی؛ فقر اینه که بری تو خیابون و شعار بدی که دموکراسی می خوای، تو خونه بچه ات جرات نکنه از ترست بهت بگه که بر حسب اتفاق قاب عکس مورد علاقه ات رو شکسته؛ فقر اینه که ورزش نکنی و به جاش برای تناسب اندام از غذا نخوردن و جراحی زیبایی و دارو کمک بگیری؛ فقر اینه که تولستوی و داستایوفسکی برات چیزی بیش از یک اسم نباشند اما تلویزیون خونه ات صبح تا شب روشن باشه؛ فقر اینه که وقتی ازت بپرسن سرگرمی و علاقه مندیهای تو چی هستند بعد از یک مکث طولانی بگی موزیک و تلویزیون؛ فقر اینه که در اوقات فراغتت به جای سوزاندن چربی های بدنت بنزین بسوزانی؛ فقر اینه که کتابخانه خونه ات کوچکتر از یخچالت(یخچال هایت) باشه؛ فقر اینه که دم دکه روزنامه فروشی بایستی و همونطور سر پا صفحه اول همه روزنامه ها رو بخونی و بعد یک نخ سیگار بخری و راهتو بگیری و بری؛ فقر اینه که با کامپیوتر کاری جز ایمیل چک کردن و چت کردن و موزیک گوش دادن نداشته باشی؛ و بقولی؛ فقـــر بزرگترین آلاینده است، آلاینده ای که تنها با دریافت حقوق ناچیز آخر هر ماه آلودگی و اثرات مخرب آن از بین نمی رود !
+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم اردیبهشت 1393ساعت 15:18  توسط محمد حقیقی  | 

ستاره دیده فرو بست وآرمید بیا

شراب نور به رگهای شب دوید بیا

ز بس به دامن شب اشک انتظارم ریخت

گل سپیده شکفت و سحر دمید بیا

شهاب یاد تو در آسمان خاطر من

پیا پی از همه سو خط زر کشید بیا

ز بس نشستم و با شب حدیث غم گفتم

ز غصه رنگ شب و رنگ من پرید بیا

به وقت مرگم اگر تازه میکنی دیدار

به هوش باش که هنگام آن رسید بیا

به گامهای کسان میبرم گمان که توئی

دلم ز سینه برون شد ز بس طپید بیا

نیامدی که فلک خوشه خوشه پروین داشت

کنون که دست سحر دانه دانه چید بیا

امید خاطر سیمین دلشکسته توئی

مرا مخواه از این بیشنا امید بیا

(سیمین بهبهانی )

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم فروردین 1393ساعت 23:46  توسط محمد حقیقی  | 

درد سر تکنولوژی

این اواخر هر جا مهمونی باشه،همه سرها توی موبایلاست.یا دیدن فیلم یا رد وبدل کردن بلوتوث.

اون وقت میگن چرا محبت ها کم شده.اون قدیما مهمون که میومد نه تلوزیونی بود نه موبایلی

وقتی مردم میرفتن مهمونی فقط از راه صحبت کردن سر خودشونو گرم میکردن خاطراتشون رو

برای همدیگه تعریف میکردن که اکثر مواقع از لابلای اون خاطرات درسهای خوبی برای زندگی

گرفته میشد.ولی حالا چی؟باوجودی که حمل و نقل راحت تر شده دیگه دل و دماغ مهمونی نیست

چون بولوتوث و تلوزیون جای خاطرات شیرینی که از بزرگترا گفته میشد رو گرفته.اصلا"اونروزا

یه احترام خاصی به بزرگترا میذاشتن که حالا نمیذارن.شاید واسه همینه که جوونای حالا بیشتر دچاراشتباه میشن.چون فکر میکنن قدیمی ترا عقلشون هم قدیمیه غافل از اینکه او کوله بار تجارب هستن خواه تلخ و خواه شیرین.کاش میشد بازم میشد شعر احمد شاملو به تحقق میپیوست

شبای چله کوچیک که زیر کرسی،چیک و چیک

تخمه میشکستیم و بارون میومد صداش تو ناودون میومد

بی بی جون قصه میگفت حرفای سر بسته میگفت

قصه ی سبز پری زرد پری

قصه ی سنگ صبور بز روی بوم

قصه دختر شاه پریون

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم بهمن 1392ساعت 21:7  توسط محمد حقیقی  | 

احتیاط کنیم

این روزا با بارش برف و بارون که هدیه ای ارزشمند از طرف خداست روبرو هستیم.به کرات دیده شده که سوار ماشین  یا موتور بدون در نظر گرفتن عابرین پیاده و با سرعت زیاد از توی آبهائی که در اثر باریدن برف و بارون در معابر جمع شده رد میشیم و باعث خیس شدن رهگذرها میشیم.به نظر شما این کار درستیه که این نعمات الهی رو که بدون شک ره آوردهای زیادی چه از نظر کمبود آب و چه از نظر تمیز شدن هوای شهرمون داره رو اینجوری به چهره ای زشت و ناپسند تبدیل کنیم؟آیا تابحال به این فکر کردیم  تو این هوای سرد زمستونی با اینکارمون باعث سرماخوردگی هموطنانمون میشیم؟امروز با چشم خودم دیدم که یه خانم بچشو توی کالسکه گذاشته بود  وداشت از کنار یه خیابون تو یه محله رد میشد که یه هموطن که امیدوارم اینکارو از روی ندانم کاری انجام داده باشه نه روی عمد با ماشین با سرعت بالا از کنار اونا رد شد و مقداری زیادی آب به اون خانم و متعاقبا"بچه توی کالسکه پاشید که منظره زشت و زننده ای رو ایجاد کرد و باعث شد اون خانم و بچه ی کوچیکش خیس بشن.حالا سواءل اینه:آیا ما بازماندگان مردمی هستیم که کمک به همنوعشونو افتخار میدونستن و از آزار و اذیت هم بیزار بودن؟مگه نه اینکه با غرور میگیم اولین منشور حقوق بشر بدست کوروش بزرگ که یه ایرانی بوده نوشته شده.اینه احتراممون به حقوق بشر؟آیا میشه انکار کرد که بر سر در سازمان ملل شعر سعدی شیراز نقش بسته که میگه:بنی آدم اعضای یکدیگرند         که در آفرینش ز گوهرند       چو عضوی بدرد آورد روزگار        دگر عضوها را نماند قرار       تو کز محنت دیگران بیغمی        نشاید که نامت نهند آدمی.خوب حالا با یه حساب سرانگشتی میشه فهمید که با این جور کارها هم باعث ناراحتی مردم میشیم هم گذشتگانمون رو زیر سواءل میبریم وهم اون بیت آخر شعر سعدی شامل حال ما میشه.پس بیایم این بارشها رو با فرهنگ صحیح رانندگی شاکر باشیم تا شاید خدا بخاطر قدردانیمون  نعمتهاشو روز بروز زیادتر کنه

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم دی 1392ساعت 23:32  توسط محمد حقیقی  | 

دستمزد یک عمر تلاش

دیروز برای گفتگو و عقد یک قرارداد کاری به سرای سالمندان صاقیه اصفهان واقع در محله ی امین آباد رفته بودم.

مکانی که پر بود از پدر و مادرانی که سردی و گرمی روزگار را با گوشت و استخوانشان لمس کرده اند. آنهائی که در نشیب و فراز زندگی از هیچ کوششی جهت به ثمر نشاندن فرزندانشان دریغ نکردند.والدینی که سختی این چرخ کج مدار را به جان و دل خریدند مبادا که عزیزان دلبندشان دچار کوچکترین گزندی نشوند. در چهره هر کدام از آنها غمی به اندازه تمام مرارتهایشان به چشم میخورد و تک تکشان در آرزوی مرگ بودند تا از دست این نامرادیها که از طرف فرزندانشان به آنها شده رهائی یابند.پای صحبت یکی از این پدران مینشینم . گوش جان را به خاطرات و اندرزهایش جلا میدهم.اول از گفتن خاطرات تلخ زندگیش طفره میرود ولی وقتی مرا سنگ صبور می یابد لب به سخن میگشاید.او میگوید زندگی خوبی داشتم با حقوق و امکاناتی که برای یک زندگی مرفه کافی بود. همه چیز بخوبی پیش میرفت تا اینکه پسرم را زن دادم و دامادش کردم.بعد از مدتی کوتاه عروسم سر ناسازگاری با من را گذاشت و به پسرم گفت:نمیتوانم با پدرت در یک خانه زندگی کنم در صورتیکه خانه ی ما دو طبقه بود و من هیچگونه مزاحمتی برای زندگیشان ایجاد نمیکردم.بالاءخره آنقدر به این بهانه گیری هایش ادامه داد تا جان پسرم را به لبش رساند.یکروز دوستانه به عروسم گفتم:دلیل این همه ایراد و بهانه جوئی چیست؟او گفت:این خانه مال پسرت نیست و من دوست دارم از خودم خانه داشته باشم.برای اینکه دلش را بدست آورده باشم فردای آنروز آنها را به محضرخانه بردم و خانه را به نامشان کردم.اول خوب بود و به من احترام زیادی میگذاشت و من هم از این موضوع خرسند بودم.ولی زیاد طول نکشید که دوباره با من و پسرم سر ناسازگاری گذاشت.دلیلش را پرسیدم که در کمال وقاحت گفت:من از اینکه به دوستانم که در این خانه رفت و آمد میکنند بگویم این پیر مرد پدر شوهر من است خجالت میکشم.و تو باید از این خانه بروی و بگذاری ما به راحتی زندگی کنیم.به او گفتم:آخر کجا بروم.که او در کمال بی شرمی گفت:سرای سالمندان.مگر تو چند روز دیگر زنده ای برای تو که فرقی نمیکند.آنجا همه مسن و همزبان تواءند.مرا به اینجا آوردند و ...

اشک چشمانش امان حرف زدن را از او میگیرد.و من با بوسه ای بر گونه اش از او خداحافظی میکنم.ولی در دلم میگویم آیا اینست دستمزد یک عمر کار و تلاش.اینست حاصل عمری دوندگی برای به ثمر نشاندن فرزند.؟ و به یاد داستانی می افتم که روزی پسری پدر پیرش را در طبقی روی سر میگذارد تا او را در بیابان رها کند.نوه آن پیرمرد به پدرش میگوید:یادت باشد طبق را بازگردان تا وقتی خواستم ترا در زمان پیریت در بیابان رها کنم بدنبال طبق نگردم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آذر 1392ساعت 21:36  توسط محمد حقیقی  | 

از اسب افتادیم از...

بعضی از ما چقدر راحت میبینیم پیرمردی رو که توی اتوبوس ایستاده با هر ترمز اتوبوس تعادلش بهم می خوره ولی از جامون بلند نمیشیم تا روی صندلی بشینه میگیم به ما چه.چقدر راحت می گذریم از کنار پیرزنی که خرید کرده نمیتونه زنبیلشو ببره با وجودیکه مسیرمون یکیه تندتر راه میریم مبادا کمکش کنیم توی دلمون میگیم خوب میخواست کمتر خرید کنه.بی تفاوت از ده قدمی یه کودک که میخواد از عرض خیابون رد بشه ونمیتونه خودمون از همون خیابون رد میشیم بدون اینکه دستشو بگیریم  به خودمون میگیم بذار خودش رد بشه تا یاد بگیره.میبینیم کودک خردسالی رو که توی پارک گمشده وداره گریه میکنه چشمامونو می بندیم میگیم پدر و مادرش میخواستن هواسشونو جمع کنن.سوار ماشین توی خیابون میبینیم دو تا بچه جیگول مزاحم دختر خانومی شدین دارن سر بسرش میذارن عوض اینکه طرف دختر رو بگیریم برای جوونا بوق میزنیم میگیم خوش بگذره.اونوقت ادعا میکنیم ایرانی هستیم و از نژاد آریائی

غافل از اینکه ایرانیان پاک نژادکسانی هستند مانند کوروش که منشور جاودانه حقوق بشر رو در بیش از 2500سال پیش نوشته یا پوریای ولی که از  مقام قهرمانی و پهلوانی دربار چشم پوشی میکنه فقط بخاطر پیرزن کور وفقیری  که بهش گفت دعا پسر من امروز در نبرد با پوریا پیروز بشه تا ما از این فقر نجات پیدا کنیم.ولی خدا نکنه کشوری به ما بی احترامی کنه اونوقت رگ غیرت همین آقایون قلمبه میشه.بابا دست مریضاد ما اینجوری تمدن 2500سالمونو میخوایم بدنیا معرفی کنیم و به نسلهای بعدی انتقال بدیم .مطمئن باشید اگه وضع بهمین منوال پیش بره آیندگان ما برای ایرانی بودنشون دیگه هیچ حرفی برای گفتن ندارن یعنی ما نخواستیم که داشته باشن.درسته که از اسب افتادیم ولی تو رو خدا نذارین از اصل بیفتیم ودچار فقر فرهنگی بشیم اونوقته که مثل گداها که همه چیزو از همه کس قبول میکنن هر خزعبلی را بجای فرهنگ توی کتف نسلهای آیندمون میکنن واین برای نسل ما جز سرافکندگی ندارد.ما باید به این مسئله توجه کنیم که تبر اگه درخت رو قطع میکنه مال اینه که جنس دسته اش از چوبه یعنی از جنس خود درخت.پس اگه آّب نمیاریم لااقل

کوزه هم نشکنیم و برای فرهنگمون نقش دسته تبر رو نداشته باشیم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آبان 1392ساعت 22:9  توسط محمد حقیقی  | 

به دنبال چه می گردی ؟

به گرد كعبه می گردی پریشان

كه وی خود را در آنجا كرده پنهان

اگر در كعبه می گردد نمایان

پس بگرد تا بگردیم ، بگرد تا بگردیم

 

در اینجا باده می نوشی

در آنجا خرقه می پوشی

چرا بیهوده می كوشی . . . !

 

در اینجا مردم آزاری

در آنجا از گنه عاری

نمیدانم چه پنداری . . . !

 

در اینجا همدم و همسایه ات در رنج و بیماری

تو آنجا در پی یاری

چه پنداری ؟!

كجا وی از تو می خواهد چنین كاری ؟!

 

چه پیغامی !    كه جز با یك زبان گفتن ، نمی داند !

چه سلطانی !    كه جز در خانه اش خفتن ، نمی داند !

چه دیداری . . . !

چه دیداری . . . !

كه جز دینار و درهم از شما سفتن ، نمی داند !

 

به دنبال چه می گردی ؟

كه حیرانی !

خرد  گم كرده ای شاید ، نمی دانی !!

 

« همای » از جان خود سیری

كه خاموشی نمی گیری

لبت را چون لبان فرخی دوزند

نو را در آتش اندیشه ات سوزند

هزاران فتنه انگیزند

تو را بر سر در میخانه آویزند . . .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مهر 1392ساعت 22:46  توسط محمد حقیقی  | 

و آنـگاه که خداونـد سکـوت را آفریـد...

سکوت، یعنی گفتن در نگفتن، یعنی مقابله با شهوت رام نشدنی حرف، یعنی تمرین برگشتن به دوران جنینی و شنیدن انحصاری لالائی قلبِ مادر در تنهائی محض.

سکوت در مکالمه تلفنی، یعنی تردید یا مزاحمت، یا شرم.


هر سکوتی، سرشار از ناگفته ها نیست، بعضی وقت ها، سرشار از خجالتِ گفته هاست.

موسیقی، یعنی سکوت بعلاوه سکوت های شکسته شده ی موزون.

سکوتِ آرام کتابخانه، یعنی رعد و غرش نهفته ی تمامِ حرف های فشرده ی عالم، در پیش از این.

سکوتِ شاهد، یعنی شهادتِ دروغ، موقع خواب و استراحت و تعطیلی وجدان.


سکوتِ محکوم بی گناه، یعنی بغض، آه، گریه درون.

سکوتِ مظلوم، یعنی نفرینی مطلق و ابدی.


بعضی سکوت را به رشوه ای کلان می خرند و با سودی سرشار، به اسم حق السکوت، می فروشانند.

سکوتِ عاشق در جفای معشوق، یعنی پاس حرمتِ عشق.

سکوت، در خود گریه دارد ولی گریه، با خود سکوتی ندارد.

بعضی با سکوت آنقدر دشمنند که حتی در خواب هم آنرا با پریشان گوئی می شکنند.

سکوتِ در بیمارستان، بهترین هدیه ی عیادت کنندگان است.

آدم، بسیاری حرف ها را که می شنود، آرزو می کند کاش بشر گنگ و ساکت بود.

ایرانی ها، از قدیم معنی سکوت و سخن بخردانه گفتن را خوب بلدند، اشکال فقط در استفاده گاه و بیگاه از این دو نعمت، به جای هم است.

آنان که حرمت سکوت را پاس می دارند، بیش از حرّافانِ حرفه ای، به بشر امیدواری می دهند.

وقتی خدا بخواهد فساد کسی را برملا کند، نعمتِ سکوت را از او سلب می کند.

سکوتِ قاضی، رعب آورترین سکوتِ زمینی است، وقتی بدانی گناهکاری.

سکوتِ وداعِ واپسین دیدار دو دلدار، همیشه مرطوب است.

سکوتِ یک محکوم به مرگ، پر از پشیمانی لزج است.

خیالتان آسوده، سکوتِ مرگ، سرد و منجمد است، ولی شکستنی نیست.

زیر زمین خانه های قدیمی تمام مادر بزرگ ها، سرشار از سکوتِ ترشی سیر، انار خشکیده، سرکه ی انگور، عروسک ها و دوچرخه دوران بچگی است.

سینمای صامت، پر از سکوتی گویا و خنده دار بود.

غیرقابل درک ترین سکوت، متعلق به معلم ادبیات پیری است که، شاگرد قدیمش را در حال غلط خواندن گلستان سعدی از تلویزیون می بیند.

آزار دهنده ترین سکوت، وقتی است که دروغ می گوئی و مخاطبت در سکوتی سنگین، فقط نگاه می کند.

در گورستان، فقط در ساعات معینی که ارواح به میهمانی می روند، سکوت برقرار است.

بعضی، بلدند با تمام وجود مدت ها ساکت باشند، حیف که زبانشان آخر همه را به باد می دهد.

آدم های ترسو، برای فرار از سکوت، با خود حرف می زنند.

تابلوهای جهت نما، در خیابان و جاده ها، در سکوتی بی ادعا، عابران را راهنمائی می کنند.

تمام مردم جهان، با یک زبان واحد سکوت می کنند، ولی به محض باز کردن دهان از هم فاصله می گیرند.

کرو لال ها، در سکوتِ محض با هم حتی پرچانگی هم می کنند.

سکوت، خیلی خیلی خوب است، اما نه هر سکوتی.

بعضی، قادرند تا لحظه مرگ، سکوت کنند، به شرطِ آنکه حق السکوتِ قابلی در قبالش گرفته باشند.

در آخرت، تو را به خاطر حرفهای نسنجیده، ممکن است مجازات کنند، ولی سکوتِ بی جایت را، هرگز نمی بخشایند.

سکوت را با هر چیزی می شود شکست، ولی با هر چیزی نمی توان پیوند زد.

سکوت، حتی از نوع مطلق اش در نهایت شکستنی است.

دفاترِ سفید و بی خطِ نو، مثل نوارِ خام، مملو از سکوتند.

تاکنون، هیچ مترجمی پیدا نشده که بتواند سکوت را، از زبانی به زبان دیگر ترجمه کند.

قطعاً یکی از راههای تحمل ِزندگی، پناه بردن به سکوت است.

همیشه گفته اند، از آن نترس که های و هو دارد، از آن بترس که برّوبرّ، نگاهت می کند و در سکوت، برایت نقشه ای شیطانی می کشد.


آدم های خسیس، ممکن است بی بهانه حرف بزنند، ولی بی بها، سکوت نمی کنند.

سکوت گاهی وقتها واقعا زیباست... مثل وقتایی که آدم توی طبیعته؛ توی یه جای بکر و دنجش. که جز پرنده ها و آب و درختاش کس دیگه ای نیست و صدایی نیست جز همین صداها که گوش دادن بهشون یه شور خاصی به آدم میبخشه.

سکوت ساحل واقعا زیباست و سکوت زمانیکه یه نوای زیبا به گوش میرسه و همه ی وجود آدم رو در بر میگیره ...

سکوت؛ در آن می توان شکفت، شکست، خندید، بارید، ترسید، شنید. در او می توان نشست و هیچ نگفت و تنها در سکوت است که می توان فاصله ها را با گوهر خیال، پیوند داد.


راستی چه زیباست سکوت؛ این واژه پر از فریاد ...

+ نوشته شده در  جمعه هشتم شهریور 1392ساعت 12:37  توسط محمد حقیقی  | 

مطالب قدیمی‌تر