این روزها حال و هوای هر شهر و محله ای که بریم در حال عوض شدنه،پرچمهای سیاه وسبز با نوشته های یا حسین،یا قمر بنی هاشم واز این قبیل توی هر کوچه و خیابون به چشم میخوره.مردم دارن حسینیه ها و تکایا رو برای برگزاری هر چه بهتر انجام شدنه ماه محرم آمرده میکنن.هیاءت مذهبی به شدت مشغول جنبش و تکاپو هستند تا مراسم عزاداری شاه دین و اصحابش رو انجام بدن.هر کسی به هر نحوی که بتونه و هر مسلمان به اندازه وسع و اعتقادش داره کار میکنه.یکی گوسفند قربونی میکنه،یکی شیشه های ماشینهارو مینویسه ،یکی پارچه و پلاکارد میزنه و خلاصه تقریبا"آدمی رو نمیشه پیدا کرد که بیکار باشه.این همه جنبش و تکاپو آدم رو یاد این شعر معروف میندازه که میگه: باز این چه شورش است که در خلق عالم است باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است در این میانه هستند انسانهائی که با یک سری آداب و سنن غلط اسم این عزاداری و این سنت نیکو رو خراب میکنن وبا زدن قمه،زنجیرهای تیغ دار و غیره ماهیت این عزاداری رو زیر سوءال میبرند.مثلا" چندی پیش یک تلوزیون بیگانه مراسمی از یک قمه زنی رو پخش میکنه و مردم ایرن رو به عنوان ملتی وحشی معرفی میکنه.در حالیکه کهن ترین تمدن و فرهنگ جهان از آنه مردم ایرانه.پس چرا بایدبا یک سری عقاید و مراسم غلط هم ایران رو زیر سوءال میبرن و هم اسلام رو.مگه غیر از اینه که در ماه محرم که یک ماه حرامه خونریزی گناهه پس چرا ما این کارها رو میکنیم و اصل واقعی رو فدای فرع دروغین میکنیم.توی یک مراسم قمه زنی دیدم پدری را که بر فرق پسر بچه 3 ماهش قمه میزد.حالا جدا از انتقال بیماری های خطرناک مانند هپاتیت و ایدز فردا که این بچه بزرگ میشه آیا به غیر از نفرت از اسلام که بدون شک کاملترین دینه چیز دیگری براش می مونه . پس چشمهارا باید شست و جور دیگر باید دید.امید اینکه از این دو ماه(محرم و صفر)توشه ای برای آخرتمان برگیریم (التماس دعا)
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت 20:0 توسط محمد حقیقی
|

چند روز پیش برای انجام کاری به دادسرا رفته بودم.طبق معمول توی راهروها شلوغ بود و همهمه زیادی وجود داشت.یکی از چک برگشتی مینالید،یکی از دست همسایه بد شکایت کرده بود،یکی تصادف کرده بود،یکی ...و خلاصه همه برای احقاق حقشون در تلاش بودن.ولی در این میون یه چیز توجه منو خیلی به خودش جلب کرد و اون مشاجره لفظی بین یک زوج بود.زن به دادگاه شکایت کرده بود مبنی بر اینکه شوهرش معتاد است و به او میگوید برای تاءمین هزینهء اعتیادش باید برای او پول ببرد از کجا هم اصلا"مهم نیست.روی صندلی کنار آنها نشستم بعد از مدت کوتاهی مرد برای انجام کاری همسرش را ترک کرد و من بهترین فرصت را برای شنیدن حرفهای زن پیدا کردم.از او پرسیدم شوهرت معتاد است.زن اول تمایلی به جواب دادن نشان نداد ولی بعد گفت بله معتاد است.گفتم:چرا ترکش نمیدهی زن گفت:تا حالا چند بار این کارو کردماما انگار توبه ی گرگ مرگه گفتم :چرا مساءله را بین خودتون حل و فصل نمیکنید چون طلاق ربای فرزندانتان هم مضر است زن گفت :خوب باشه به جهنم لااقل برای خرج اعتیاد این باصطلاح شوهر مجبور نیستم دست به هر کاری بزنم گفتم:هر کاری؟گفت: آره هرکاری حتی .وحرفش را نیمه تمام گذاشت.شوهر زن آمد و بعد از مدتی نوبت دادگاه آنها شد.حالا من ماندم ویک سوال:یعنی اعتیاد آنقدر خطرناک است که مرد همسرش را برای تاءمین خرج آن مجبور به تن فروشی میکند.به این نتیجه رسیدم که آدم معتاد (اول خودش را دود میکند) (دوم غیرتش او را) (سوم خانواده و دست آخرخود مواد را)
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 17:40 توسط محمد حقیقی
|

نمیدانم به چه جرمی؟ سیب بود یا گندم ولی آنقدر میدانم که محبوسم در این دنیائی که هیچ کس را یارای تحملش نیست و نمیدانم کی باید از بند این زندان رهائی یابم چنان از این حصار دلتنگم که گوئی میخواهم بدون گناه پدر و مادر(آدم و حوا) باز گردم به جائی که متعلق به آنم ولی افسوس که این زندگی بال پروازم را بسته ومرا در این قفس به بند کشیده خدایا مگر خودت نگفته ای پسر را به گناه پدر و پدر را به گناه پسر عذاب نمیکنی؟ پس چرا ما مستوجب عقوبت گناه پدر گردیدیم خدایا چنان کن که هنگام پروازم هیچ مانعی بر سر راهم نباشد و من بدون کوچکترین گناه به منزل اصلیم باز گردم
+
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت 18:45 توسط محمد حقیقی
|

پدر در همه جای دنیا از مادر بعنوان موجودی اهورائی یاد می شود که واقعا"از نظر فداکاری و جانفشانی هیچ مخلوقی بپای آن نمیرسد. ولی در این میان پدرها مورد کم لطفی قرار می گیرند،و اکثرا"از این انسانها بعنوان ماشینی یاد میشود که باید کار کند و خرج خانواده را بدهد.الته اگر کمی منصفانه تر نگاه کنیم میبینیم که در برخی موارد پدران نه تنها از مادران چیزی کم ندارند بلکه چنان خود را صرف زن و فرزند و یا فرزندان خود میکنند که خودشان را از یاد میبرند و تمام دغدغه فکرییشان میشود خانواده،که بدون دردسر یک زندگی مرفه داشته باشند.ولی در تمام ملل پدرانی که در آمد کم دارند باید خجالت خانواده خود را بکشند واز این مهم گریزی نیست.که قشر زحمت کش کارگر برای خجالت کشیدن گزینه اول هستند. ((حال یک داستان واقعی)) حدود شش سال پیش برای خرید نان به مغازه نانوائی رفته بودم که اتفاقا"روبروی یک شرکت نساجی بود.همان روز قرار بود کارگران برای احقاق حقشان خیابان روبروی شرکت را مسدود کنند.دیدم یکنفر که لباس کار به تن داشت مشغول خوردن نان بود با شوخی به او گفتم انگار خیلی عجله داری.در پاسخ من گفت:خدا شاهد است که مدت یکهفته است که پسرم برای اردو از من هزار تومان پول میخواهد ومن ندارم که به او بدهم ناچارا"صبحها زود از خانه خارج میشوم که خواب باشد و هر شب قول فردا را میدهم و هر روز باید خجالتش را بکشم.او درمیان بارانی از اشک سخن میگفت ومن شرمنده از او بخاطر یادآورذی دردش. حال قضاوت با شما
+
نوشته شده در پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 22:36 توسط محمد حقیقی
|

ارابه هائی از آن سوی جهان آمده اند بی غوغای آهن ها که گوش زمان ما را انباشته است. ارابه هائی از آن سوی زمان آمده اند. گرسنگان از جا بر نخاستند چرا که از ارابه ها عطر نان گرم بر نمی خاست برهنگان از جای برنخاستند چرا که از بار ارابه ها خش خش جامه هائی برنمیخاست زندانیان از جای بر نخاستند چرا که محموله ارابه ها نه مرگ بود و نه آزادی مردگان از جای برنخاستند چرا که امید نمی رفت رانندگان ارابه ها فرشتگان باشند. ارابه هائی از آن سوی جهان آمده اند بی غوغای آهن ها که گوش زمان ما را انباشته است. ارابه هائی از آن سوی زمان آمده اند بی امیدی که با خود آورده باشند (احمد شاملو)
+
نوشته شده در دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 8:57 توسط محمد حقیقی
|

((ن والقلم وما یسطرون)) این آیه ای است از سوره مبارکه قلم که خداوند در آن به قلم و آنچه مینویسد قسم یاد میکند. ولی جای بحث اینجاست که خداوند به چه قلمی قسم یاد میکند،قلمی که در دستان افرادی همچون دکتر علی شریعتی است ویا قلمی که در اختیار افرادی چون سلمان رشدی است. یکی از قلم بعنوان ابزاری سازنده استفاده میکندو دیگری با نوشتن، بسیاری را از راه راست منحرف میکند و به سیهچال گمراهی میکشاند. ایکاش ما انسانها قلممان لیاقت قسم خداوند را داشته باشد،نه سزاوار نفرین او.
+
نوشته شده در جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 0:6 توسط محمد حقیقی
|

ایران عزیز خانه ماست میهن،وطن،آشیانه ماست از کوروش و اردشیر و دارا میراث رسیده است ما را میجوی نشانه ها ز هرمرز ازخسرو و طوس وگیو و گودرز از ساحل هیرمند تا وخش رستمش سپرد با پی رخش خشتی که فتاده بر زمین است از خون دلاوران عجین است آن کوه که بنگری به هامون پرورده به دامن،آفریدون این ناموران و پاک جانان بخشنده سر و جهان ستانان با نام نکو جهان سپردند رفتند و به دیگران سپردند پس دست بدست از پسرها گردید و رسید با پسرها امروز که ای ستوده فرزند هستی تو بر این سرا خداوند غافل منشین نه وقت بازیست وقت هنر است و سرفرازیست از پا منشین و جا نگهدار گر سر بدهی سرا نگهدار (حبیب یغمائی)
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 17:26 توسط محمد حقیقی
|

کعبه یک سنگ نشان است که ره گم نشود حاجی احرام دگر بند ببین یار کجاست وباز هم حج/باز هم سرزمین وحی/باز هم سعی بین صفا ومروه وبالاءخره باز هم میلیونها انسان که در طواف خانه معشوق یکصدا زمزمه میکنند لبیک اللهم لبیک /لبیک لاشریک لک لبیک ....در میان این چند میلیون نفر زائری که از سراسر جهان برای انجام فریضه حج وارد سرزمین وحی میشوند چند در صد از آنها برای زیارت واقعی می آیند؟چند در صد برای تجارت می آیند؟ و چند در صد فقط برای این رنج چنین سفری را به جان میخرند که اول نامشان یک کلمه اضافه کنند؟حاجی!!!! آری درست است از بین این همه انسان هستند کسانی که برای دو اسمه شدن وارد این وادی میشوند.و در برگشت با حالتی به ظاهر عرفانی از بازدید کنندگان و ملتمسین دعا استقبال میکنند.ولی با گذشت چند روز از رجعتشان دوباره میشوند همان انسان سابق.شاید هم بدتر از قبل.زیرا بگمانشان اضافه شدن حاجی به اول نامشان آنها را از هرگناهی مبرا میکند در حالیکه مسئولییتشان دو نه صد چندان شده است.خیلی ها بر این باورند که ثواب سفر حج فقط مختص زائرین بیت االله الحرام است و افسوس میخورند که چرا نمیتوانند به این سفر مشرف شوند.در حالیکه شاید دادن تکه ای نان بدست طفلی که با حسرت به انبوه نانهای داخل نانوائی نگاه میکند ممکن است ثواب حج داشته باشد آنهم یک حج واقعی.به نظر شما چند در صد از این حاجیان همسایه هائی دارند که شب را بدون شام میخوابند؟ویا در مجاورت چند تن از آنها هستند کودکانی که با حسرت به لباس و لقمه بچه های آنان در مدرسه نگاه میکنند؟ای کاش هر انسانی در درجه اول بجای اینکه به فکر اضافه کردن کلمه حاجی به اول نامش باشد سعی میکرد ثواب واقعی یک حج را از آن خود کند. شاید اینگونه دیگر هیچ سری بدون شام به زمین گذاشته نمیشد وهیچ کودکی در حسرت نان تازه نمیماند
+
نوشته شده در جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 10:17 توسط محمد حقیقی
|

دلم میخواهد بنویسم ومی نویسم از مشکلات از معضلات از دردهای دلم واز آنچه مانند خوره تن نحیف فرهنگ و تمدن 3000 ساله ام را میخورد. نمیدانم چرا؟ ولی گوئی وقتی دستم به قلم میرود دردهائی که نمیدانم از کجا آمده تمام وجودم را فرا میگیرد.نه کاری به سیاست دارم ونه از آن چیزی میدانم. شاید برای همین است که وقتی قلمم درد دل میکند من نیز با او هم آوا میشوم و منعکس میکنم درد های دل مردم کشورم را. و تو ای هموطن مرا در این امر یاری رسان باش. آه خدای من کمکم کن. تا از مرگ حقایقی بنویسم که نبودشان حتی در تفکرم وحشتزاست چه رسد به اینکه فراقشان را به حقیقت نظاره گر باشم.
+
نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 9:33 توسط محمد حقیقی
|

جوانی شمع ره کردم که جویم زندگانی را نجستم زندگانی را و گم کردم جوانی را کنون با بار پیری آرزومندم که برگردم به دنبال جوانی /کوره راه زندگانی را به یاد یار دیرین کاروان گمکرده را مانم که شب در خواب بیند همرهان کاروانی را بهاری بود و ما را هم شبابی و شکر خوابی چه غفلت داشتیم ای گل شبیخون خزانی را سخن با من نمی گوئی الا ای همزبان دل خدا را با که گویم شکوهء بی همزبانی را نسیم زلف جانان کو؟که چون برگ خزان دیده به پای سرو خود دارم هوای جانفشانی را به چشم آسمانی/گردشی داری بلای جان خدا را برمگردان این بلای آسمانی را نمیری((شهریار))از شعر شیرین روان گفتن که از آب بقا جویند عمر جاودانی را ((شهریار))
+
نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 23:27 توسط محمد حقیقی
|
