تبليغاتX
نسل سوخته
نسل سوخته
در دیاری که در آن نیست کسی یار کسی........کاش یارب که نیافتد به کسی کار کسی
نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391 توسط محمد حقیقی |
زخمهایم به طعنه میگویند                       دوستانت چقدر با نمکند
نوشته شده در تاريخ دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391 توسط محمد حقیقی |
اکثر ما آدمها بدون اینکه دلیل کارهای مردم را بدانیم در موردشان قضاوت میکنیم.در صورتیکه شاید اگر خودمان جای آنها بودیم عکس العملمان چه بسا بدتر بود.یکی از این موارد در مورد عشق و عاشقی هستش که به وفور پیش میاد که ممکنه یکی از دو طرف برای بهتر شدن زندگی طرف مقابل خودش رو فدا میکنه.و جالب اینجاست که بعضی وقتا دخترخانوم به عاشقش میگه ازدواج کرده و انتظار داره که پسر بخاطرش دست به همه کاری بزنه در صورتیکه با اینکار تنها کار عاقلانه پسر اینه که پاشو از زندگی اون دختر بیرون بکشه.وجالب اینجاست که اون دختر دروغ گفته و باصطلاح میخواسته پسر رو محک بزنه در حالیکه اگر اون دختر این امتحان جور دیگه ای از اون پسر میگرفت شاید جواب مورد علاقه اش را میگرفت و اون پسر سربلند از این آزمون بیرون میومد.مثلا"میگفت دچار یک بیماری صعب العلاج شده ام یا اینکه بچه دار نمیشم و از اینگونه موارد.ولی مطرح کردن موضوع ازدواج چون با آبرو و ناموس ارتباط مستقیم داره دختر نباید این انتظار را از یه آدم عاقل داشته باشه که بیاد و زندگیشو خراب کنه.بلکه باید بدونه با این کار داره اونو نابود میکنه.هر چند اون پسر به زبون نیاره.ولی از داخل مثل شمع آب میشه.

پ ن:متن زیر نشانگر زود قضاوت کردن است

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391 توسط محمد حقیقی |
آنها که می‌روند وطن‌فروش نیستند.
آن‌هایی که می‌مانند عقب مانده نیستند.
آن‌هایی که می‌روند، نمی‌روند آن طرف که مشروب بخورند.
آنهایی که می‌مانند، نمانده‌اند که دینشان را حفظ کنند.
همه‌ی آنهایی که می‌روند سبز نیستند.
همه ی آن‌هایی که می‌مانند پرچم به دست ندارند.
آن‌هایی که می‌روند، یک ماه مانده به رفتنشان غمگین می‌شوند. یک هفته مانده می‌گریند
و یک روز مانده به این فکر می کنند که ای کاش وطن جایی برای ماندن بود.
و آن‌هایی که می‌مانند، می مانند تا شاید روزی وطن را جایی برای ماندن کنند

نقطه سر خط، نشریه دانشجویان دانشگاه شریف
نوشته شده در تاريخ دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391 توسط محمد حقیقی |
دوستم میگفت: توی سنگاپور یه روز پاییزی از یه دست فروش یه چتر میخره 4 دلار
میگفت: فرداش كه بارونی هم بوده از همونجا رد میشده یارو چترارو میفروخته یه دلار
میگفت: بهش گفتم دیوونه ای؟ امروز كه همه نیاز دارن. گرونتر چرا نمیدی؟
یارو بهش گفته: اهل كجایی؟ خجالت بكش!

با تشکر از گروه اینترنتی زیبا جون

نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391 توسط محمد حقیقی |
روزی لئون تولستوی در خیابانی راه می رفت که ناآگاهانه به زنی تنه زد.
 زن بی وقفه شروع به فحش دادن
و بد وبیراه گفتن کرد .
بعد از مدتی که خوب تولستوی را فحش مالی کرد ،تولستوی کلاهش
 را از سرش برداشت و … محترمانه معذرت خواهی کرد
 و در پایان گفت : مادمازل من لئون تولستوی هستم .
زن که بسیار شرمگین شده بود ،عذر خواهی کرد
 و گفت :چرا شما خودتان را زودتر معرفی نکردید؟
تولستوی در جواب گفت : شما آنچنان غرق معرفی خودتان بودید
 که به من مجال این کار را ندادید
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391 توسط محمد حقیقی |
روزی لقمان به پسرش گفت امروز به تو 3 پند می دهم که کامروا شوی. اول اینکه سعی کن در زندگی بهترین غذای جهان را بخوری! دوم اینکه در بهترین بستر و رختخواب جهان بخوابی و سوم اینکه در بهترین کاخها و خانه های جهان زندگی کنی پسر لقمان گفت ای پدر ما یک خانواده بسیار فقیر هستیم چطور من می توانم این کارها را انجام دهم؟ لقمان جواب داد: اگر کمی دیرتر و کمتر غذا بخوری هر غذایی که میخوری طعم بهترین غذای جهان را می دهد . اگر بیشتر کار کنی و کمی دیرتر بخوابی در هر جا که خوابیده ای احساس می کنی بهترین خوابگاه جهان است . و اگر با مردم دوستی کنی و در قلب آنها جای می گیری و آنوقت بهترین خانه های جهان مال توست

 
نوشته شده در تاريخ دوشنبه چهاردهم فروردین 1391 توسط محمد حقیقی |
برای گذراندن تعطیلات نوروزی به استان فارس سفر کردم.چند روزی را در شهرستان جهرم مهمان دوستان عزیزم بودم که جا داره در اینجا از همشون تشکر کنم.بعد از اون برای دیدن آثار باستانی و تاریخی شهرستان شیراز به این شهر سفر کردم و از آثاری چون ارگ کریم خان-حمام وکیل-بازار وکیل- شاهچراغ-حافظ و سعدی دیدن کردم و برای بازدید از بناهای تاریخی به شهرستان مرودشت رفتم.در اونجا بعد از دیدن تخت جمشید حال خوبی داشتم چون میدیدم علاوه بر مهمانانی که از سراسر ایران برای دیدن این اثر با شکوه تاریخی میاند.تعداد زیادی جهانگرد هم با ذوق و شوق دارن از این بناها دیدن میکنن و من هم از اینکه چنین گذشته ای داشتم احساس غرور میکردم.ولی این حس زیاد طول نکشید چون به محض خارج شدن از محوطه بازدید احساس کردم چیزی جلوی پاهامه-نگاه کردم دیدم یه پسر بچه حدودا"۴یا۵ساله با چشمانی پر از اشک داره کفشهامو پاک میکنه و در ازای اینکار پول طلب میکنه.انگار تمام دنیا روی سرم خراب شد.از دیدن این صحنه احساس غرورم تبدیل به احساس شرمندگی شد.دستشو گرفتم-بلندش کردم دست نوازش روی سرش کشیدم و مقداری پول بهش دادم .و شرمنده شدم از گذشتگانی که هنوز بعد از گذشت بیش از ۲۵۰۰سال چشم هر بیننده ای را از تعجب گرد و دهانشان را باز نگه میدارد.ومیراثشان سالهای سال است که باعث غرور مردم این مرز و بوم گشته.و اکنون ما بجای اینکه پا جای پای آنها بگذاریم ناخواسته پا روی تمدن دیرین خود گذاشته ایم و هیچگاه به این موضوع فکر نکرده ایم که آنها برای ما چنین میراثی بجا گذاشته اند که کشورهای اروپائی و جوامع پیشرفته از عظمتش سر تعظیم فرود می آورند و ما برای آیندگانمان بجز شرمندگی حرفی برای گفتن نداریم.و این است مصداق بارز شعر:

گیرم پدر تو بود فاضل                                                از فضل پدر ترا چه حاصل

نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390 توسط محمد حقیقی |
نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و ششم اسفند 1390 توسط محمد حقیقی |

تقدیم به کسیکه حال و هوای غربت باعث شد قول و قرارش را فراموش کند

مسافر شهر غمی
غریبی مثل خودمی
تو صورتت پر از غمه
غصه داری یه عالمه
دوست داری درد و دل كنی
دلت گرفته از همه
***
غریبه توی غربت
نگی چی شد محبت
بگی میگن دیوونه است
حرفاش چه بچه گونه است

تقصیر آدما نیست
این همه درد دوا نیست
آب و نون و نفس
كجا اومدی تو قفس
***
تو هم مثل همه ما ها
سر دو راهی موندی و
دل رو به دریاها زدی
گفتی غریبی بهتره

واسه همه در به درا
این دیگه راه آخره
تو
شك و توی تردید
چشمات كجا رو می دید

نوشته شده در تاريخ شنبه بیستم اسفند 1390 توسط محمد حقیقی |
روزی نویسنده جوانی از جرج برنارد شاو پرسید: "شما برای چی می نویسید استاد؟" برنارد شاو جواب داد: "برای یک لقمه نان"
نویسنده جوان برآشفت که: "متاسفم! برخلاف شما من برای فرهنگ مینویسم!"
و برنارد شاو گفت: "عیبی نداره پسرم هر کدام از ما برای چیزی مینویسیم که نداریم!"
*************************************************************
روزی در یک میهمانی مرد خیلی چاقی سراغ برنارد شاو که بسیار لاغر بود رفت و گفت:
آقای شاو ! وقتی من شما را می بینم فکر می کنم در اروپا قحطی افتاده است!
برنارد شاو هم سریع جواب میدهد : بله ! من هم هر وقت شما را می بینم فکر می کنم عامل این قحطی شما هستید!

آپلود عکس

خرید اینترنتی

فال حافظ

قالب وبلاگ

.: Weblog Themes By Blog Skin :.